قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2553
تاريخ الفي ( فارسى )
صلاح خلايق و نيكانديشى ايشان منظور نظر خود داشته باشند نصب نماييم تا رتقوفتق مهمّات ساير برايا در دست ايشان باشد . و اين دو كس به اعتقاد ما به آن صفات موصوفاند . پس اگر شما ميل آن داريد كه اسم پسر تو را بر منابر اسلام بخوانند ، ناچار اين شرط قبول بايد كرد ، و إلّا ما را بر امر نامشروع صرف اقدام نمودن بسى مشكل است . چون تركان خاتون اين فصل سخن را از امام محمّد غزالى استماع نمود ، بالضّروره قبول آن كرد و خليفه ، المقتدى بامر اللّه ، حكم فرمود كه در بغداد و ساير بلاد عراق عرب خطبه به نام محمود بن ملكشاه خواندند ، تا آنكه در حرمين شريفين ، زادهما اللّه تعظيما « 1 » ، نيز به اسم آن طفل خطبه خواندند . و قبل از اين ، در حين احتضار سلطان ملكشاه ، تركان خاتون جمعى از معتمدان خود را بسرعت هرچه تمامتر به جانب اصفهان فرستاد كه بركيارق پسر سلطان را كه در آن وقت در اصفهان بود ، غافل ساخته در حبس نگاه دارند . و آن جماعت به اصفهان رسيده به اتّفاق جمعى كثير از دولتخواهان تركان خاتون ، بركيارق را گرفته حبس كردند . تركان خاتون چون خاطر خود را از قبل خليفه ، المقتدى بامر اللّه ، جمع ساخت و خليفه پسرش را به « ناصر الدّين و الدّنيا » ملقّب گردانيد ، منصب عظيم القدر وزارت را به تاج الملك مذكور داده متوجّه اصفهان گشت . چون نزديك به اصفهان رسيد ، جمعى كثير از غلامان خواجه نظام الملك اتّفاق نموده به سلاحخانهء نظام الملك درآمده همه مسلّح و مكمّل شده روى به خانهاى كه در آنجا بركيارق را بند كرده بودند نهادند و به ضرب شمشير آبدار بركيارق را از آنجا بيرون آورده و خلايق را به بيعت او دعوت نمودند و در اصفهان به نام بركيارق خطبه خواندند . و منشأ اتّفاق مماليك خواجه نظام الملك بر بيرون آوردن بركيارق آن بود كه ايشان از تاج الملك بسيار متوهّم بودند و باعث كلّى بر قتل خواجه نظام الملك او را مىدانستند . القصّه ، چون تركان خاتون با لشكرى آراسته به قلعهء برجين رسيد ، لشكريان مواجب طلبيدند . تركان خاتون به تاج الملك حواله فرمود . تاج الملك سپاه را فرمود كه : پارهاى از خزانهء ملكشاه بالاى اين قلعه است ، من امروز بالا مىروم و فردا از براى شما زر مىآورم . چون به بالاى قلعه رفت ، اظهار كلمهء عصيان به تركان خاتون نموده از پايين آمدن ابا و امتناع نمود . چون سپاه تركان خاتون اين حال را از تاج الملك مشاهده نمودند ، به اشارهء او روى به دايرهء تاج الملك نهاده دست به نهب و غارت او دراز كردند . امّا چندان چيزى از دايرهء او بيرون نيامد ؛ چه ، او قبل از رفتن خود اسباب و اموال خود را به قلعهء مذكور فرستاده بود .
--> ( 1 ) . خداوند بزرگى آن دو را زياد گرداناد . - و .